مرتضى مطهرى

149

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

پست‌تر از خودش باشد « مسخ » است . ) در اثر تكرار اعمال خلاف فطرت ، باطن انسان تدريجاً مسخ مىشود . اينكه مىگويند گناه اثر مىگذارد ، طاعت هم اثر مىگذارد همين است . اگر انسان عملى را كه با طبيعت يك حيوان ديگر مشابهت دارد نه با طبيعت انسان - مثلًا با طبيعت سگ مشابهت دارد نه با طبيعت انسان - يك عمل ضد انسانى ، يك عمل فجيع را تكرار كند ، كم كم صورت معنا و صورت باطن او - در واقع و نفس الامر نه به صورت يك مَجاز - تبديل به يك سگ مىشود . مسخى كه در امتهاى انبياء گذشته بوده همين است نه اينكه آنها انسان بودند بعد آن پيغمبر آمد انسانها را سگ كرد . آنها در واقع سگهايى بودند و باطنشان سگ بود و آن حداكثر اعجاز اين است كه ناگهان بدن تبدل پيدا مىكند به شكلى كه متناسب با همان روح واقعى است و لذا اين افراد اگر مسخ هم نشده بودند و مىمردند ، به همان صورت [ محشور مىشدند . ] اين است كه مىگويند در قيامت فقط بعضى از افراد انسان به صورت انسان محشور مىشوند و باقى ديگر مردم به صورت حيوانهاى مختلف ، به صورت هر حيوانى كه كارهاى آن فرد ملكات آن حيوان را در او به وجود آورده است محشور مىگردند . در قرآن است : يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً « 1 » . در قيامت ، مردم در گروههاى مختلف محشور مىشوند كه در روايات آمده بعضى به صورت سگ ، بعضى به صورت خوك ، بعضى به صورت گربه ، بعضى به صورت مورچه و . . . هركدام به صورت ملكات آن حيوان [ محشور مىشوند . ] پس معلوم مىشود كه فطرت را ، هم مىشود مسخ كرد و هم مىشود رشد داد . اين مسئلهء نامربوطى كه اينها - اصلًا خودشان هم نمىفهمند چه دارند مىگويند - به نام « از خود بيگانگى » طرح كرده‌اند ، تا فطرتى نباشد « از خودبيگانگى » وجود ندارد . آخر « خود » چيست كه از « خود » بيگانه شده . اول تو « خود » ت را بشناس ، اول « خود » را به من معرفى كن كه خود چيست ، بعد بگو آن چيز او را از او بيگانه مىكند . « خود » را نشناخته دم از « از خود بيگانگى » زدند . مسئلهء مسخى كه در معارف اسلامى هست همين مسئلهء « از خود بيگانگى » است ، يعنى « خود غير خود شدن » است ولى خود انسان تبديل به غير انسان شدن است . تا ما براى انسان يك واقعيتى ، يك فطرتى ، يك ماهيتى قائل نباشيم [ نمىتوانيم قائل به « از خود بيگانگى » شويم . ] اينكه برخى آمدند انسان را يك ظرف خالى دانستند و گفتند « انسان آن چيزى است كه جامعه او را بسازد و هرچه دارد همان است كه جامعه به او داده است و انسان صد درصد يك پديدهء اجتماعى است » يعنى انسان خودش چيزى نيست ، مثل يك ديوار است كه در ذات خود چيزى نيست ، هر رنگى كه از خارج به آن

--> ( 1 ) نبأ / 18 .